حكيم زجاجى

315

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

ز مروان بريدند ناگاه سر * نماند ز آل اميه اثر ز ما بيشتر گشت مردم هلاك * سر آل مروان فروشد به خاك 135 اميدى نماندست ما را به كس * از اين كوشش و جنگ و پيكار بس بمان تا ز واسط [ به ] بيرون شويم * از آن به كه در خاك و در خون شويم تو مان اندراين شهر اى نامدار * ز ما كس ندارد سر كارزار يزيد هبيره شد [ از ] غم دونيم * رسولى فرستاد از آن ترس‌وبيم ز بو جعفر آن پير زنهار خواست * جوابش چنين داد فرزانه راست 140 كه من بنده زنهار بى [ امر مير ] * نيارم كه بدهم در اين داروگير فرستاد نزديك سفاح مرد * وز آن حال زنهارش آگاه كرد ورا مير داننده زنهار داد * به زنهار شد نامبردار شاد نبشتند خطى بزرگان دين * به نام خداوند جان‌آفرين گواهان در آنجا ز اندازه بيش * نبشت اندر او نامور نام خويش 145 ببردند آن جمله نزد يزيد * برون آمد از قلعه مرد سديد ابو جعفر آمد ورا پيش‌باز * به‌بر درگرفتش به صد عزوناز ز خاصان « 1 » او بد سپه ده هزار * بزد خيمه پيش لب جويبار بياسود آن نامبرده سه روز * چهارم چو بفروخت گيتىفروز بيامد به ديدار جعفر امير * يزيد سرافراز روشن‌ضمير 150 همان . . . برراند آن نامدار * محمد كه بد مهتر و كامكار بديدند او را و گشتند باز * ز درگاه بو جعفر چاره‌ساز يزيد دلاور به روزى دو بار * برفتى بر جعفر نامدار بر اين كار چون رفت ماهى به سر * رسولى بيامد چو مرغ به پر ز درگاه سفاح و آل و تبار * به نزد ابو جعفر نامدار 155 كه بستان ز تن جان بدخواه من * چنين است اى مهربان راه من كه از جان پور هبيره دمار * برآرى به شمشير زهرآب‌دار به شكلى كه او را نباشد خبر * نه ياران او را كه گيرند سر

--> ( 1 ) خواهان